گل يخ از زبانِ شاعرش

گل يخ از زبانِ شاعرش
ترانه‌ي اين آهنگ را مهدي اخوان لنگرودي، دوست و همکلاسي آن زمان کوروش يغمايي و شاعر و نويسنده‌ي مطرح سال‌هاي بعد نوشته و ظاهراً قصدش هم نوشتن ترانه نبوده و تنها ابراز احساس لحظه‌اي او از يک ديدار بوده است؛ خود او بعدها در مصاحبه با بهزاد موسايي در کتاب ببار اين‌جا بر دلم، داستان شکل‌گيري اين ترانه را اين‌گونه روايت مي‌کند: روزگار مي‌گذشت و ما پير مي‌شديم. برخورد در دانشگاه با کوروش يغمايي و هومان داريوش (برادر هژير داريوش، کارگردان معروف) که هر سه در يک کلاس، درس‌هاي جامعه‌شناسي را بلغور مي‌کرديم . هر کدام‌مان به زمزمه‌اي از هنر دلخوش بوديم. هومان پيانو مي‌زد و کوروش گيتار که ناگهان سه‌تايي تصميم به ساختن شعري و آهنگي و ترانه‌اي گرفتيم. تابستان داغ بود. از پله‌هاي دانشگاه ملي سابق به سوي کلاس مي‌رفتم. ناگهان چشمان زغاليني را به ياد آوردم که ستاره‌هاي اشک از تاريکي مژه‌هايش مي‌پريد. يادآوري آن چشم‌ها مرا روي همان پله‌ها نشاند. براي خودم غريبي کردم. به مويه‌هاي دلم جواب دادم. شعر گل يخ در همان ثانيه‌ها و دقيقه‌هاي بسيار کوتاه، درونم را پر کرده بود. آهنگ گل يخ با يک سال کار مداوم به پايان رسيد. کوروش آهنگي را ساخته بود و دنبال خواننده‌اي مي‌گشت. گفتم عزيزم، خودت بخوان. اين شعر مال مردم است. درد مشترکي است که همه را مي‌آزارد. اين مردم صدايي نمي‌خواهند که فلک‌الافلاکي باشد. زمزمه‌ي دروني عشق را مي‌خواهند که چونان آينه‌اي رودرروي آنان باشد. اين شعر تنهايي است که با زهر تلخ مرگ قاطي شده است. روزگار ما اين شعر را مي‌خواهد. تصوير انساني در هزارتوي انزوا. چنين شد که گل يخ با آن صداي آرام‌بخش کوروش يغمايي سراغ آسمان را گرفت و هر ايراني آن را زمزمه کرد و حالا هم که چهل سالي از آن روزگاران مي‌گذرد، زير هر آسماني وقتي گل يخ پخش مي‌شود، اگر در زير آن آسمان، ايراني‌اي باشد، اين بغض را آواز مي‌دهد و غم سترگ انسان در وجودش شعله مي‌کشد.